|
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم... برای خاطر عطر نان گرم... وبرفی که آب میشود. و برای نخستین گلها. تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم. تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم. بی تو جز گستره ای بی کرانه نمیبینم... میان گذشته و امروز. از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم. میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم... راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند. تو را دوست میدارم به خاطر فرزانگیت... که از آن من نیست. به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست ..دوستت دارم. برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم. می اندیشی که تردیدی...اما تو دلیلی... تو خورشید رخشانی که بر من می تابی هنگامی که بر خویش مغرورم. سپیده که سر بزند....در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید. شبیه آنچه در بهار بوییدم. پس به نام زندگی....هرگز نگو هرگز.
تهيه شده توسط
NAZANIN
در تاريخ
سه شنبه ۲۲ ارديبهشت ۸۸ ساعت ۱۱:۱۲ |
نظرات (7)
|